مغز که گربه ی خیس کوچکی ست
مرا به دیوارهایش پرت می کند
به سنجاق های گیر کرده به لبه ها
و بازی گریزان نخ بودن
.........
راههای نخفتن را دوره می کنم
راههای راحت خوابیدن
و رختخوابهای گرمتر
اگر اتاقی به من می دادی .. وپاره ای سکوت ...و چیزهای خوشایند
تنها اگر قرار نبود بالا بیاورم
و یا معده ام پرو خالی نمی شد
........
به تو که ایمان ندارم
به دستهایم نیز
به کتابها و صندلی های راحت
به گودال خالی گرمی که نشسته بودیم
و دودهای چرخان........
اجاق را روشن کن
جان من پاییز را در خانه زندانی کن
و کمی از گرمای تن های چاق و پر مو
بگذار روی فرش گرمی بنشینم که بالاتر نمی رود
و سکوتم را تو آتش کن....
خانه می خواهم
خانه ای بی جدال امنیت
بی پنجره ای و پرده های ضخیم
سرما را مثل ژاکتی دست بافت
بر تنم کن
نلرز از خاطرات کم و بیشم
از اتفاق پیچیده ای که خود را لغت به لغت می شکند
از شعر عاشقانه ای که قرار نبود
تنها گوشه ای منتظر بمان
من چله را می شکنم

